سال نو...
سلام، شطورين خوبين اينم آخرين پست سال 86، سال خوبي را براي هم دوستان خوبم آرزو ميكنم. اميدوارم سال خوبي داشته باشين:

اگه سال كهنه از اون سالهايي بوده كه با اميد شروع كردين و شاید با یه کمی دلخوری و احساس این که هیشکی تو این دنیا دوستتون نداره. اگه اون لحظه سال تحویل این احساس تو وجودتون بود که خیلی تنهایین هنوز کسیو پیدا نکردین که بتونه درکتون کنه بتونین شب و روزتون رو باهاش قسمت کنین شایدم پیدا کردین. ولی دنیاتون از هم دوره و دلتون پر میکشه که این فاصله رو یه جوری پر کنین شاید با محبت و همدلی و یه کمی گذشت. هر چی باشه شما دیگه تنها نیستین. شایدم از چیز دیگه ای دلخور بودین. وقتی که جلوی آینه رفتین حس کردین آخ یـه سال دیگه گذشت و من پیرتر شدم با یه مقداری چین و چروک بیشتر یا شاید اضافه وزن بیشتر . اگه در سالي كه گذشت يكي از قولهاي مهمتون رو فراموش كرده بودين و ...يا با رئيستون اختلاف نظر داشتين و...شاید هم از شغلتون راضی نبودین شرایط رو نتونستین به نفع خودتون تغییر بدین یادتون نره که همیشه همه چی اون جور که ما میخواهیم ممکنه پیش نره. مهم اینه که حالا سعی کنین خودتون رو با شرایط وفق بدین دنیا اینه..... اگه غم نباشه که شادی معنا پیدا نمیکنه مهم اینه که سعی خودتونو کردی. خداوند این توانایی رو بهتون داده بود که به خودت امید داشته باشی. و اعتماد به نفس ولی یه چیزایی دست ماها نیست: کسی دلش میخواد سیل یا زلزله بیاد؟؟ولی میاد. پس غصه هاتو بزار واسه روزای سخت تر تا بتونی دووم بیاری اگه نتونستي به بعضي از خواسته هات دست پيدا كني... اگه اون سالي نبوده كه تصورش رو داشتين. سال جديد از راه ميرسه.... پس به بهترين شكلي كه برات ممكنه اون رو جشن بگير با گرمترین استقبال به پیشوازش برو. با کسایی که دوستشون داری و میدونی دوستت دارن و با بیشترین شادیهای ممکن قدر این لحظه هارو بدون دنیا اون قدر ها هم که تو سخت میگیری جدی نیست.(من كه ميخوام سال جديدم رو يه جور ديگه شروع كنم. سال گذشته كه گذشت هر اتفاقي كه برام افتاده رو ميخوام تو سال گذشته بزارمشون. من ميخوام سال جديد رو پر بارتر از سال قبل و يه زندگي دوباره يه زندگي اي كه نه اثر و نشوني از كسي داخل باشه رو شروع كنم....).

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:25 توسط پژمان
|

اي مسافر...
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ 
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:0 توسط پژمان
|

یه نظر...
سلام، پريسا خانم دوباره به وب من سر زده و از نظر شهرزاد جون انتقاد كرده كه منم اومده جوابشو بدم:
- من توي داستان گفتم كه سعي كردم تمام واقعيت رو بنويسم. فقط جزئيات رو ننوشتم اگه ديدم لازم بشه...
- اينو هم قبول دارم كه اون هميشه دليلش رو ميگفت كه من چرا اينجور هستم بعدش انگار نه انگار كه پريسا بود اين حرف رو زده بود. اگه كسي يه حرف رو ميزنه بهش عمل ميكنه.
- اگه با من صبحت ميكرد فقط به اين خاطر بود كه كارم داشت. كاراشو براش انجام ميدادم.
- اما بيرون رفتن: اون خودش هميشه ميگفت كه كسي نمي تونه منو مجبور به انجام دادن كاري كنه درصورتي كه براي مسافرت رفتن خودش پيشنهاد داد. نه من. كه در كارش هيچگونه اجباري نبود. اگه من بعنوان يه همكار بودم. هيچ دليلي وجود نداشت كه من با خودش ببره. خيلي راحت ميتونست بي خيال باشه. نهايتاً من يكماه تو خودم يا افسرده بودم. بعدش مثل الان بي خيال بودم. تا اينكه هر كجا كه ميخواست بره ميگفت بيا بريم. كه همش براي من خاطره بشه. به نظر شما چاره اي جز اين که منو با خودش ببره نداشت. اينم براي كسي كه هیچ اجباري دركارش نيست و هر کاری که دوست داشته باشه انجام میده. اين همه چيزو بهتر كرد يا بدتر؟
- و در اخر بگم كه من از ۲۰/10/86 تصميم گرفتم كه نه به عنوان يك دوست و نه بعنوان يك همكار بهش نگاه كنم. دليلش هم خودش بهتر ميدونه سر چه قضايايي. چون ديگه برام ارزشي نداره. يه خواهش از پريسا خانم لطف كن ديگه نظر نده چون نظرت مثل خودت ديگه مهم و ارزشي نداره.
****************
اينم يه نظر جالب از پريسا كه اومده به وبلاگم سر زده و لطف كرده اين نظر داده. شما هم نظرتون رو بدين اگه داستان منو خوندين:
تو توي نظرت فكر ميكني كه من خودم رو كوچيك كردم . فكر ميكني با تو بودن كوچك نكردن خودم هست چرا زماني كه با تو بودم فكر نميكردي كه خودم رو كوچك كردم البته اينو حاليت كنم كه من در اصل فقط به تو به چشم يه همكار خوب اون زمان نگاه ميكردم كه قبول كرده بودم باهات حرف بزنم. تو مشكل از خودته و از فرهنگته كه فكر ميكني من با هر كسي (مذكر) كه حرف ميزنم روي منظور هست و ميخوام خودم رو به اون بچسبونم . من نيازي به كسي ندارم اگر اينطور بود تا به حال 100 تا دوست پسر داشتم و عوض ميكردم خوب هست لااقل خودت بهتر ميدوني كه اهميت به اينجور كارها نميدم . فكر تو خرابه متأسفم برات . البته حيف تأسف.
(فقط اينو ميتونم بگم اگه من بعنوان يه همكار بودم اين همه كار براي چي بود. ذهنم همش شده سئوال سئوال...)
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:30 توسط پژمان
|

مسخره...
سلام به همه دوستان خوبمممممممممممممم شطورين. خيلي دوستان ازم پرسيدن چرا من اسم نظراتم رو گذاشتم مسخره؟ حالا اومدم دليلش رو بگم. هم بگم كه قصد توهين و جسارتي رو به كسي ندارم. و اما دليلش:
مسخره براي من پر از خاطره ووو ... منو ياد يه نفر كه خيلي دوسش داشتم مي ندازه. اين مسخره تیكه كلام اون بود. كه بيست و چهارم همين ماه ميشه دو ماه كه ديگه نشنيدم. يه مدت ديگه يكي ديگه از تيكه كلاماشو ميذارم. تنها دليلش همين بود همين... 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:53 توسط پژمان
|

بابا بزرگم...
بابا بزرگم میگفت:اگه یه کم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره.اگه یه کم بیشتر فکر کنی می بینی زندگی ارزش مردن رو هم نداره.اما اگه یه کم بیشتر فکر کنی می بینی مردن و زنده بودن ارزش این همه فکر کردن رو نداره،پس،همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات باشه. پس همیشه سعی کن قدر چیزی رو که امروز داری رو خوب بدونی چون فردا که از دستش دادی خیلی دیره. (هر چه فکر میکنم غیر این نیست). 
کسانی هستند که با ما صحبت می کنند، ما به آنها گوش نمی دهيم، کسانی هستند که ما را آزار می دهند اما جراحت عميقی باقی نمی گذارند، اما کسانی هم هستند که تنها سر راه زندگی ما قرار می گيرند ولی مهر و نشانشان را برای هميشه برای ما می گذارند. 
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:32 توسط پژمان
|

من آموخته ام...
... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد ...که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم.. ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.... که فرصتها هیچ گاه از بین نمیروند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم. 
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 8:35 توسط پژمان
|

وقتی...
شگفتا وقتی که بود نمیدیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند تو را با لهجه گل های نيلوفر صدا كردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم:
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت هر چه که بود دیگه گذشنه و زمان اونو پشت سر گذاشته می دانم که دیگر باز نخواهی گشت اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد دیگه هرگز تکرار نخواهد شد حتی اگه هزار سال هم بگذره ,کافی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن و اکنون من اینجا هستم تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم آسمان و دریاها را در هم بیامیزم می دونم که من اجازه دادم و باعث شدم که از من بگریزی می دونم که تو رو از دست دادم هیچ چیز دوباره مث قبل نمی شه هزار سال میتونه کافی باشه که منو ببخشی من اینجا هستم، عاشق تو از نفس افتاده زیر باری از عکس ها و آلبوم ها وسایل و خاطرات لحظات با تو بودن نمی تونم درک کنم دارم دیوانه می شم و دست و پامو گم کرده ام نامه هایی که نوشتم هرگز نفرستادم مهم، گذشت زمان است و وفاداری من به تو و این که هزار هزار سال کافی است برای عشق ورزیدن اگر هنوز درباره من فکر می کنی مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم برای کسی که به اندازه تمام ستاره های آسمون عزیزه. 
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:24 توسط پژمان
|

زمان...
زمان به من آموخت :
که دست دادن دلـيـل رفـاقـت نـيست،
بوسيـدن قـول مانـدن نـيست،
وعـشـق ورزيـدن:
ضمانت تـنها نـشـدن نيست... 
.*.*.*.*.*.*
اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند.
من در سه کلمه ميتونم چيزايی رو که از زندگی آموختم خلاصه کنم : "اين نيز بگذرد"
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:50 توسط پژمان
|

نجات عشق...
در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت: « آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد»پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.» غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.» غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.» عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد» عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمردکه بود» علم پاسخ داد:« زمان» عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد» علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است» 
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط پژمان
|

بازم....
اينم يكي ديگه از mail هاي پريسا است اونايي كه به خط سياه هست من براش فرستادم اونايي كه با خط قرمز مشخص شده جوابهاي پريساست:
چه راحت شکستی و رفتی..... من چيزي رو نشكستم
چه بی خيال آتش زدی....اين دل بی درمان را..... خودت دل خودتو آتش زدي
چه دير شناختمت،افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم.... ماهي رو هروقت از آب بگيري تازه است
تو زلاليم را نديدی، به بازيم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترين شکل بازی دادی..... من راضي به زلالت هيچكس نسيتم حتي دشمنم و كسي رو هم به بازي نگرفتم
مرا،احساسم را به بازی گرفتی....
من بازیچه نيستم.....عروسک هم نيستم،تو به من دروغ گفتی.... من به تو دروغ نگفتم
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی .... من هيچكس رو اونطوري كه تو فكر ميكني دوست ندارم
هرگز نمی بخشمت
توی آسمون دنيا هر کسی يه ستاره داره
چرا وقتی نوبت ما می شه آسمون جايی نداره آسمون بهاندازه همه جا داره اين ما هستيم كه فكر ميكنيم آسمون جا نداره
واسمه من تنهايی درده درد هيچکسی رو نداشتن تو تنها نيستي كمي فكر كني ميبيني كه خيليها هستن كه دوست دارند
آخه خدا چرا چرا چرا من چرا يار من آخه چرا مهمترين و بزرگترين كسي كه تو داري خدا هست پس ديدي تنها نيستي
چرا زندگی من مگه من چی کار کرده بودم
مگه خاطر خواهی گناه ؟نه نه نه نه نه گناه نيست فقط بايد بدوني چطوري باهاش كنار بياي
يکی به من بگه آخه چرااااااااااااااااااااااا
ديگر براي اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است پس از اشتباهاتت درس بگير کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم و راه را بدون آن ادامه بدهيم زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند هر كسي ميتواند جلوي شكستنش را بگيرد خيلي راحتر از اوني كه فكرشو كني وتو اي کاش مرا مي فهميدي كسي غير از خود آدم و خدايش نميتونه خودشو درك كنه براي اين كار بايد تو هم ديگري را درك كني اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه می روی
خيسی چشات
لحظه لحظه گذر عمر مثل اينکه تو می ری
دونه دونه خاطراتم تو می خوای از من بگيری خاطراتت را نگه دار ميدوني چرا براي عبرت گرفتن
نگو مثل بار اول دستمو دوباره خوندی
بين موندن يا نموندن تو بين دوراهی موندی
نگو خیيسی چشاتو به کسی نشون نمی دی
حيفه عمری که طلف شد پی عشقی که نديدی
تو گوشيه اتاقم يه سبد گل شکسته عطر
دستای لطيفت يه روزی روشون نشسته
آری يواش سکوت آغاز کن
در کنج تنهايی
حتی خداوند نمی آيد
حتی نه نور است نه روشنی
تاريکی و
تنهايی و
حسرت
فقط همين
می فهمی ... در تنهايي خداوند هست چرا ؟ جون اگر نبود همون بار اول ميمردي
من در درون تاريکی
مانند يک گياه کوچک پرز دار
چيزی که چندش آور است
اما کمی ظعيف
دنبال نور می گردم
حتی همان باغبان خانه ی کناری
با آن که فهميده است
تنهايی ام چگونه است
دستی برای کنار زدن پنجره
دراز نمی کند چون خود او از تو تنهاتر است
خدايا :
چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت وانسان کمال خدا بود چرا نه؟ چه می شد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد وفردا هوای دگر داشت چرا نه؟ چه می شد که خواب گل ناز به رويای ما رنگ می زد و رويا همان زندگی بود چرا نه؟ چه می شد که دست من و تو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنيا چرا نه؟
مرز بين هر چيزي را خودمون ميزاريم . اندوه را خودمون بهوجود ميآوريم پس خودمون هم ميتونيم رهاش كنيم زندگي رويا نيست
چيه دلمو گرفتی واسه چی داری گريه می کنی
چيه دلمو گرفتی واسه کی گريه می کنی
چيه دلمو غريب چی ديدی داری گريه می کنی.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:9 توسط پژمان
|

عشق یعنی...
اینـم یکــی دیگـــه از mail هــــايــــــي كه پــــــريســــا بـــــــــرام فرستاده بود:
عشق يعني خاطرات بي غبار *.*.*. دفتري از شعــر و از
عطر بهار * عشق يعني يك تمنا , يك نياز *.*.*.* زمزمه
از عاشقي با سوز و ساز *.* عشق يعني چشم خيـس
مست او *.*.*.*.*.*.*. زير باران دست تو در دسـت او
به نظر شما بايد چي كار كنم: اوني كه يه زماني عشقم بوده هر روز صبح كنارم. بوشو حس میکنم به فاصله ده سانتي متري ميشينه ولي براي اينكه ياد گذشته نيفتم چشمامو ميبندم تا نبينمش. ولي... نمي دونم چكار بايد كنم. بزارم برم... 
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:43 توسط پژمان
|

چرا عاشق...
ديروز داشتم mail هايي كه پريسا برام فرستاده بود رو ميخوندم اين شعر رو ديدم كه وصف حال منه:
در اين دنيا تك و تنها شدم من .*.*.*.*. گیاهي در دل صحرا شدم مـن
چو مجنوني كه ازمردم گريزم .*.*.*.*.* شتابان در پي ليلا شدم مـــن
چــه بي سحر مــی خنـــــدم .*.*.*.*.* چـه بــي اثــر مـي گــــري |