عشق من...
روز 22 بهمن من با پريسا بحثم شد. بعد از يكماه داشتم تو صورتش نگاه ميكردم. سر يك موضوعي، من بايد چي كار كن ميان بهم حرف ميزنن ميگنه اين جور شده فلان جا بوده اين كارو كرده هر كاري ميكنم نشنوم نمي تونم. اون فكر ميكنه من دنبال اينم يه چيز ازش گير بيارم كه زندگيشو خراب كنم در صورتي كه اينجور نيست. از ساعت 8:45 تا 10:00 ما با هم بحث داشتيم من خيلي تند رفتم يه حرفهايي زدم كه نبايد ميزدم. مطمعناً با اين حرفهايي كه زدم بيشتر از پيش از من متنفر شد. با اين حرفها نه ميخوام به گذشته برگردم و نه ميخوام كارامو توجيع كنم چند روز قبل از اينكه كه بحث كنيم يه چيزهايي شنيدم و ديدم كه واقعاً اعصابمو بهم ريخت كه چرا اينقدر ارزش خودشو پايين ميدونه انقدر نا اميده كه حاضره خودشو كوچك كنه. بقول پريسا كه هميشه به من ميگفت به تو هيچ ربطي نداره من چيكار ميكنم يا نميكنم.
عشق معجزه ای است برای روح تنهای ما، ازسوی مهربان خدا 
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8:6 توسط پژمان
|

|