بازم....
اينم يكي ديگه از mail هاي پريسا است اونايي كه به خط سياه هست من براش فرستادم اونايي كه با خط قرمز مشخص شده جوابهاي پريساست:
چه راحت شکستی و رفتی..... من چيزي رو نشكستم
چه بی خيال آتش زدی....اين دل بی درمان را..... خودت دل خودتو آتش زدي
چه دير شناختمت،افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم.... ماهي رو هروقت از آب بگيري تازه است
تو زلاليم را نديدی، به بازيم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترين شکل بازی دادی..... من راضي به زلالت هيچكس نسيتم حتي دشمنم و كسي رو هم به بازي نگرفتم
مرا،احساسم را به بازی گرفتی....
من بازیچه نيستم.....عروسک هم نيستم،تو به من دروغ گفتی.... من به تو دروغ نگفتم
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی .... من هيچكس رو اونطوري كه تو فكر ميكني دوست ندارم
هرگز نمی بخشمت
توی آسمون دنيا هر کسی يه ستاره داره
چرا وقتی نوبت ما می شه آسمون جايی نداره آسمون بهاندازه همه جا داره اين ما هستيم كه فكر ميكنيم آسمون جا نداره
واسمه من تنهايی درده درد هيچکسی رو نداشتن تو تنها نيستي كمي فكر كني ميبيني كه خيليها هستن كه دوست دارند
آخه خدا چرا چرا چرا من چرا يار من آخه چرا مهمترين و بزرگترين كسي كه تو داري خدا هست پس ديدي تنها نيستي
چرا زندگی من مگه من چی کار کرده بودم
مگه خاطر خواهی گناه ؟نه نه نه نه نه گناه نيست فقط بايد بدوني چطوري باهاش كنار بياي
يکی به من بگه آخه چرااااااااااااااااااااااا
ديگر براي اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است پس از اشتباهاتت درس بگير کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم و راه را بدون آن ادامه بدهيم زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند هر كسي ميتواند جلوي شكستنش را بگيرد خيلي راحتر از اوني كه فكرشو كني وتو اي کاش مرا مي فهميدي كسي غير از خود آدم و خدايش نميتونه خودشو درك كنه براي اين كار بايد تو هم ديگري را درك كني اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه می روی
خيسی چشات
لحظه لحظه گذر عمر مثل اينکه تو می ری
دونه دونه خاطراتم تو می خوای از من بگيری خاطراتت را نگه دار ميدوني چرا براي عبرت گرفتن
نگو مثل بار اول دستمو دوباره خوندی
بين موندن يا نموندن تو بين دوراهی موندی
نگو خیيسی چشاتو به کسی نشون نمی دی
حيفه عمری که طلف شد پی عشقی که نديدی
تو گوشيه اتاقم يه سبد گل شکسته عطر
دستای لطيفت يه روزی روشون نشسته
آری يواش سکوت آغاز کن
در کنج تنهايی
حتی خداوند نمی آيد
حتی نه نور است نه روشنی
تاريکی و
تنهايی و
حسرت
فقط همين
می فهمی ... در تنهايي خداوند هست چرا ؟ جون اگر نبود همون بار اول ميمردي
من در درون تاريکی
مانند يک گياه کوچک پرز دار
چيزی که چندش آور است
اما کمی ظعيف
دنبال نور می گردم
حتی همان باغبان خانه ی کناری
با آن که فهميده است
تنهايی ام چگونه است
دستی برای کنار زدن پنجره
دراز نمی کند چون خود او از تو تنهاتر است
خدايا :
چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت وانسان کمال خدا بود چرا نه؟ چه می شد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد وفردا هوای دگر داشت چرا نه؟ چه می شد که خواب گل ناز به رويای ما رنگ می زد و رويا همان زندگی بود چرا نه؟ چه می شد که دست من و تو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنيا چرا نه؟
مرز بين هر چيزي را خودمون ميزاريم . اندوه را خودمون بهوجود ميآوريم پس خودمون هم ميتونيم رهاش كنيم زندگي رويا نيست
چيه دلمو گرفتی واسه چی داری گريه می کنی
چيه دلمو گرفتی واسه کی گريه می کنی
چيه دلمو غريب چی ديدی داری گريه می کنی.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:9 توسط پژمان
|

|