وقتی...
شگفتا وقتی که بود نمیدیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند تو را با لهجه گل های نيلوفر صدا كردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم:
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت هر چه که بود دیگه گذشنه و زمان اونو پشت سر گذاشته می دانم که دیگر باز نخواهی گشت اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد دیگه هرگز تکرار نخواهد شد حتی اگه هزار سال هم بگذره ,کافی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن و اکنون من اینجا هستم تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم آسمان و دریاها را در هم بیامیزم می دونم که من اجازه دادم و باعث شدم که از من بگریزی می دونم که تو رو از دست دادم هیچ چیز دوباره مث قبل نمی شه هزار سال میتونه کافی باشه که منو ببخشی من اینجا هستم، عاشق تو از نفس افتاده زیر باری از عکس ها و آلبوم ها وسایل و خاطرات لحظات با تو بودن نمی تونم درک کنم دارم دیوانه می شم و دست و پامو گم کرده ام نامه هایی که نوشتم هرگز نفرستادم مهم، گذشت زمان است و وفاداری من به تو و این که هزار هزار سال کافی است برای عشق ورزیدن اگر هنوز درباره من فکر می کنی مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم برای کسی که به اندازه تمام ستاره های آسمون عزیزه. 
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:24 توسط پژمان
|

|