داستان عشق من(دوست داشتن یکطرفه)...
تو اين داستاني كه براتون ميزارم من خودمو پژمان و طرف مقابلم رو پريسا ميذارم.
من 13/05/85 دقيقاً روز تولدم سربازيم رو تموم كردم كه بعد از تمام شدن سربازيم يكماه بيكار بودم و چند جا هم درخواست كار داده بودم. كه در تاريخ 16/06/85 يك شركت در جنوب ازم براي تست دعوت كرد. و من هم همان روز شانزدهم به آن شركت رفتم و بعد از تست گرفتن و مصاحبه گفتند ما خودمون بهت اطلاع ميدهيم .دقيقاً روز 17/06/85 بود كه بهم زنگ زدن و گفتن كه روز بعد يعني 18/06/85 سركار باش. كه شروع كار من مصادف شد با 18/06/86 روز تولد آقا امام زمان داستان من از اينجا شروع شد كه:
بعد از شروع كار من در شركت (البته اون شركت يك شركت بزرگ در جنوب ميباشد) يك دختر مثل من خودم لاغر و با قيافيه اي بامزه و دوست داشتني. روزهاي اولي كه اومده بودم برخورد زيادي باهش نداشتم چون اصلاً نمي شناختمش بعد از مدتي يه حس خاصي نسبت بهش پيدا كرده بودم طوري بود كه هروز بايد مي ديدمش. داخل سرويس كه بوديم بايد حتماً يه جايي مينشستم تا حتماً ببينمش. به هر بهانه اي كه بود خودمو بهش نزديك ميكردم. رابطه ما دوتا از سر يه CD شروع شد. اين CD چيه بود يه كارتوني بود كه يه روز جمعه ظهر كه داشتيم از سر كار برميگشتيم ما اين CD رو توي اتوبوس گذاشتيم همه عاشق اين CD شده بودند. از جمله عزير من روز بعد بود دقيقاً يادمه از نهار برگشته بودم ميخواستم برم داخل اتاق كه ديدم از پشت سر يه نفر داره صدام ميزنه برگشتم ديدم پريساست بعد از سلام كردن ازم پرسيد اين CD كه ديروز داخل اتوبوس گذاشته بودين مال شما بود گفتم بله گفت كه من ميخوام ببرم خونه نگاهش كنم گفتم براتون رايت ميكنم ميارم گذشت بنا به دلايلي نتونستم براش رايت بزننم بعد از چند روز براش رايت زدم و آوردم سر كار پريسا سر كار نبود رفته بود مرخصي يك روزه. روز بعد هم من ميخواستم برم مرخصي CD رو گذاشتم داخل كشو روز بعد كه من مرخصي بودم صبح ساعت 10 بود همكارم باهام تماس گرفت و گفت پريسا باهات كار داره (البته نه با اين لحن فاميلي پريسا رو گفت) كه بعد از تمام شدن تلفن همكارم مركز رو گرفتم و داخلي پريسا رو برام وصل كرد بعد از سلام كردن كه منو نشناخت و من گفت پژمان هستم (البته فاميليمو گفتم) بهش گفتم دفتر زنگ زده بودي كارم داشتين گفت ميخواستم ببينم CD رو برام رايت زدين منم گفتم اره رايت زدم و داخل كشو گذاشتمش چون شما ديروز مرخصي بودين. بهش گفتم اگه ميخوان تا بگم در كشو رو باز كنن و بهتون بدنش گفت نه وقتي از مرخصي برگشتين بهم بدينش گفتم باشه و خداحافظي كرديم. خلاصه گذشت رابطه ما همون جور عادي بود مثل دوتا همكار بود. تا اينكه بعد از عيد نوروز 86 بود نزديكهاي برج دو ارديبهشت ماه بود يك روز ظهر كه از نهار برمي گشتم . البته اينو هم بگم من هميشه دسر نهارم رو براي يكي از همكارام مي آوردم. طبق معمول رفتم سراغ همكارم تا دسر رو بهش بدم ديدم داخل اتاق با يكي از همكاران خانمش پيش همكارم نشسته و راجب مسئله كارشون دارن صحبت ميكنن من وارد اتاق كه شدم بعد از سلام كردن بي مقدمه گفتم اگه ميخواهين كارتون راه بيفته مثل من رشوه بدين كه همكارم برگشت گفت پژمان ميكشمت و اونا هم زدن زير خنده ديگه من هم داخل اتاق ايستادم و اونا داشتن مشكلاتشون رو ميگفتم تا اينكه رسيد بر سر غذاشون كه گفتن ما داخل غذامون سوسك هست و من هم شروع كردم به مسخره كردن و گفتم خوبه كه دسر غذا هم كه دارين و اساسي اذيتشون كردم. بعد از غذا نوبت بر سر حقوقشون رسيد گفتن ما حقوقمون كمه من هم برگشتم خوبه مگه ميخواين چكار كنين. پريسا برگشت گفت شما خودتون حقوقتون زياده نوبت ما كه ميرسه ميگين خوبه همكارم برگشت گفت كي جراعت داره حقوق اينو كم كنه. پريسا برگشت گفت ميدونم باباش چكاره هست و گفت به باباش اينكاره مملكت هست. من جا خوردم (تو دل خودم گفتم خوب اصل و نسبت خانواده منو در آورده) بعد از اين كه مشكلات شركتشون به همكارم گفتن و رفتن. روز بعد بود من داخل راهرو بودم پريسا داشت زودتر ميرفت. همين كه از كنارم رد شد برگشتم بهش گفتم خانم..... امشب شام سوسك دارين. برگشت بهم گفت بيمزه و رفت. خلاصه گذشت به هر بهانه ايي بود بهش زنگ ميزدم و اون هم زنگ ميزده اوايل كه رابطمون بهتر شده بوده خيلي سر به سر هم ميذاشتيم اون اسم منو گذاشته بود جغجغه و من اسم اون گذاشته بودم مادر بزرگ هر جا هم ديگه رو ميديم به هم ديگه ميپريديم و اذيت هم ميكرديم. اواخر برج سه بود كه ما بايد دفتر كارمون عوض ميكردم و به ساختمان ديگه اي ميرفتيم بعد از جابه جا شدن ما و رفتن به ساختمان جديد بود هنوز جرات زنگ زدن اون جوري كه دوست دارم رو بهش نداشتم. يه روز Mail رو باز كردم ديدم ميل برام فرستاده بازش كردم ديدم يه عكس ينفرو كه با چسب چسبوندن رو ديوار برام فرستاده و زيرش نوشته جغجغه اگه فضولي كني اينجور ميچسبونمت به ديوار. و من هم يك ميل پيرزن زشت براش فرستادم و نوشتن مادربرزگ در آينده اي نچندان دو. روز بعد ديدم يه ميل ديگه فرستاده يه پيرمرد بود كه نوشته بود جغجغه در دوران پيري خلاصه اوايل هر جور كه بود اذيت هم ديگه ميكرديم. اوايل برج چهار بود و من قرار بود يه ده روزي برم مرخصي يه روز قبل از اينكه برم مرخصي بهش گفتم من فردا نيستم دارم ميرم مرخصي و يه ده روزي نيستم. گفت پس كار من چي ميشه چون قرار بود من وام براش رديف كنم. من گفتم باشه خودم كاراشو انجام ميدوم بهت خبر ميدم زنگ ميزنم بهت سر كار كه اون گفت نمي خواد شماره موبايلت رو بهم بده كه اولش من گفتم نه مي خواي چكار (منم از خدام بود) كه بعد بهش دادم و هر كاريش كردم شماره موبايلش رو بهم نداد. و بهش گفتم خودم گير ميارم گفت گير بيار. روز جمعه اولين روز مرخصي من بود من قرار بود اول برم پيش دادشم. از سر كار حركت كردم داخل راه بودم موبايلم زنگ خورد جواب دادم ديدم خودشه از خونشون زنگ زده بود. يه چند تا سئوال راجب وام ازم كرد و من هم جوابش دادم و بعد پرسيد كجايي گفتم تو راهم دارم ميرم مرخصي و كمي سر به سر هم گذاشتيم و خداحافظي كرديم. روز اول پيش دادشم بودم. روز دوم حركت كردم و رفتم پيش پسر عموم يه روز هم پيش اون ماندم. بعد از اونجا رفتم اصفهان. اصفهان بودم كه بهم زنگ زد از سر كار بود و دوباره راجب وام بود گفتم صحبت ميكنم و بهت زنگ ميزنم. بعد از چند دقيقه بهش زنگ زدم و گفتم بايد چكار كنه و بعد هم طبق معمول اذيت هم كرديم. بعد من از اصفهان به شهركرد رفتم. شهركرد خونه بچه ها بودم بعد از نهار بود كه بهش زنگ زدم باهم صحبت كرديم تا اون موقع هر وقت زنگ ميزدم اذيت هم ميكرديم. از شهركرد برگشتم اصفهان از اصفهان كادئو براش گرفتم ولي جرات دادن بهش رو نداشتم. چند روزي بود از مرخصي برگشته بودم يه روز شنبه بود من امتحان داشتم ديرتر اومدم سر كار وقتي اومدم داخل اتاق ديدم روي تلفن اتاقم برام Message گذاشته زنگ زدم گفت تو كجايي گفتم امتحان داشتم ديرتر اومدم گفت چرا نگفتي تو بي خود كردي. من هم گفتم معذرت ميخوام باشه دفعه بعد اول از شما مرخصي ميگيرم بعد از رئيسم گفت حالاشد. داخل سرويس هر كاري ميكردم زنگ ميزد و ميگفت چرا اين كارو كردي. رابطه مون خيلي بهتر شده بود. يه روز يه Mail زد بهم و گفت چه حسي نسبت به من داري من هم برگشم بهش گفتم براي چي مي پرسي گفت از همه پرسيدم همه جواباشون دادن حالا ميخوام جواب تو رو هم بدونم. من گفتم جواب همه رو گرفتي جواب من برات هيچ فرقي نمي كنه. خلاصه در هر صورت كه بود من جوابش رو نمي دادم. يه جورايي از موضوع فاصله ميگرفتم. يه شب من خونه همكارم بودم خانمش قرار بود با پريسا و يكي ديگه از دوستاشون برن سينما از شانس خوب من (ميگن كور از خدا چي ميخواد) خانم همكارم گفت ميشه موبايلت رو بدي من به پريسا يه زنگ بزنم گفتم باشه بيا بگير وقتي زنگ زد با پريسا كه صحبت كرد پريسا بهش گفت شماره من رو از داخل گوشي پژمان پاك كن. خانم همكارم گوشي رو داد به من و گفت شمارشو پاك كن من هم جلو چشم خانم همكارم شمارشو پاك كردم ولي به ظاهر چون داخل LOG گوشيم هنوز بود. من زنگ زده بودم به دادشم كه براشون بليط بگيره دادشتم زنگ زد و گفت و گرفتم بيا بگيرشون همين كه از در خونه همكارم اومدم بيرون شماره رو داخل سيم كارتم Save كردم. بعد خانم همكارم رو رسونديم سينما و برگشتيم قرار شد كه من و همكارم ساعت 10 بريم دنبالشون وقتي رسيديم در سينما ديديم فيلم تمام شده و همه دارن ميان بيرون ديديم جلو سينما ايستادن همين كه ما رسيدم به من گفت گوشيتو بده گفتم نميدم چون هنوز LOG رو پاك نكرده بودم تو همن لحظه LOG رو پاك كردم و گوشي رو بهش دادم و LOG رو نگاه كرد ديد خالي و باورش شد. و بعد هم رفتيم همون شب درست يادم نيست بابت يه قضيه از دستم ناراحت شد. اگه اشتباه نكنم سر قضيه MP3 Player بود كه ساعت 11 بود بهم زنگ زد و گفت. بعد از اون شب من دوباره رفتم يه سفر دو روزه كه يه چيز ازم خواست براش بگيرم كه گفتم زنگ ميزنم آدرس رو ازت ميگيرم هنوز فكر ميكرد من شمارشو ندارم حتي داخل سفر ازم پرسيد شماره منو داري كه من به چندتا از اعداد شماره تلفنش اشاره كردم متوجه نشد. اينم بگم اوايل اون به من ميگفت كره خر و من به او ميگفتم توله سك. يه روز خونه خالم بودم داشتم برق خونشونو درست ميكردم بابام هم بود چند دفعه زنگ زد روي موبايلم از تلفن خونشون من نتونستم جواب بدم خاموش كردم بعد كه كارم تموم شد. از خونه اومدم بيرون و بهش SMS دادم كه كارم داري كه درجا بهم زنگ زد گفت كثافت شماره منو داري ميگي ندارم. اون شب گفت دارم ميرم جايي يه 30 دقيقه ديگه بهم زنگ بزن گفتم باشه بعد بهش زنگ زدم كلي سر به سر هم گذاشتيم و گفت كجايي گفتم بيرونم نزديكاي خونتون برگشتم بهش گفتم بيا روي ايون خونتون ميخوام ببينمت. اون شب هم رفتم از داخل كوچشون رد شدم و ديدمش. گذشت و قرار گذاشتيم كه همگي باهم شام بريم بيرون يه شب جمعه بود كه همگي باهم رفتيم بيرون هيچ وقت يادم نميره دقيقاً روبروي هم نشسته بوديم همون شب هم خيلي اذيت هم كرديم. آخراي شب بود كه باباش و مامانش و داداش آومدن و مارو هم معرفي كردن كه بعد از اون چند دقيقه اي بوديم و رفتيم. (اون شب يه شب دوست داشتني بود). برج پنج بود يه روز سركار بوديم بهم گفت كامپيوترمون خرابه ميخوام درستش كني گفتم چي كار كنم من گفتم كامپيوتر بيارين خونه گفت باشه من به مامانم گفتم مامانم گفت باشه و روز بعد پريسا و داداشش اومدن خونه ما تا ساعت 8:30 خونه ما بودن داداش كنار كامپيوتر نشسته بود و پريسا روي تخت من من هم روي تخت نشسته بودم داشتيم اذيت هم ميكرديم. اون با چاقو ميزد تو پاي من. بعد من و داداشش دست به يكي كرديم و شروع كرديم به اذيت كردنش. بعد كامپيوترشونو گذاشتن و رفتن روز بعد دوباره شروع كرد به گير دادن كه حس تو نسبت به من چيه چون تا اون زمان پريسا از حس من هنوز خبر نداشت. ولي اين سري ديگه هركاري ميكردم كه از موضوع فاصله بگيرم نمي شد. شب وقتي برگشتم خونه تنها بودم زنگ زد و چندتا سئوال داشت پرسيد و دوباره گير داد اين سري ديگه اساسي گير داد هر چه ميگفت من جوابش نمي دادم گفتم مگه برات مهم گفت اگه مهم نبود بهت گير نميدادم من بهش گفتم همه حساشونو بهت گفتن ديگه حس من هيچ اهميتي برات نداره. گير داده بود ديگه واقعاً از دستم ناراحت شده بود داشت خداحافظي ميكرد من بهش گفتم با ناراحتي نه گفت از دست كه ناراحت هستم. گفت بگو تا ناراحت نباشم من برگشتم گفتم ازت خوشم مياد از اخلاقت و رفتارت برگشت گفت دروغ ميگي راستشو بگو من از تو چشمات يه چيز ديگهاي رو فهميدم. من گفتم تو كه فهميدي ديگه چي ميخواي بدوني گفت از زبان خودت ميخوام بشنوم ديگه كلفه شده بودم برگشت بهش گفتم دوست دارم ميخوامت گفت از چشمات فهميده بودم اون شب تا صبح داشتيم حرف ميزديم. ولي اي كاش نگفته بودم چون تا اون زمان تو دل خودم بود بين خودم و خداي خودم بود. از روز بعد اعصاب خوردي من شروع شد. ديگه اگه واقعاً يه لحظه نمي ديدمش صداشو نمي شنيدم اعصابم خورد مي شد. اون روز صبح دوتامون سر كار خواب خواب بوديم از اون روز Mail شروع شد چه Mail وقتي نگاهشون ميكنم اشكم در مياد. بد جور بهش وابسته شده بودم هر شب بايد باهش حرف ميزدم بعد ميخوابيدم. تا يه مدت باهم خوب بوديم بعد از اخلاق زننده اي پيدا كرده بود اخلاق و رفتارش بد جور اعضابم ميداد تحمل ميكردم يه مدت شده بود ميگفت ميخوام كارم رو عوض كنم ديگه واقعاً اعصابم خراب شده بود. هر كسي يه حرفي ميزد بهش مي پريدم. يه شب حالم خوب نبود زدم بيرون رفتم كنار دريا زنگ زد گفت كجايي گفتم كنار دريا هستم گفت چته من بهش گفتم قضيه اينه گفت بحث كار تو اون برگشت گفت منو نخواستن اون لحظه انگار دنيا رو بهم دادن گفت بلند شو برو خونه وقتي رسيدي بهم زنگ بزن گفتم باشه. يه روز پنجشنبه بود من سر يه قضيه بهش گير دادم گفتم چرا اينكارو كردي اون گفت هيچ كس نميتونه به من بگه اين كارو بكن اون كار نكن. خيلي ناراحت شد و تلفنو قطع كرد بعد بهم زنگ زد گفت شب زنگ بزن كارت دارم اون شب وقتي بهش زنگ زدم از 10 شب تا 6 صبح باهم حرف زديم. اولش به من گفت من تو بدرد هم نمي خوريم گفتم چرا گفت 1- فرهنگ 2- سواد 3- وضعيت مالي كه من بهش گفتم كه تو ميخواي با من زندگي كني يا با اينها گفت من دوست دارم اگه با شوهرم جايي ميرم ازم پرسيدن مدرك شوهرت چيه من بگم اينه. ديگه حرفي نداشتم. چون داشتم چوب مدركمو ميخوردم. برگشت گفت اگه دوست داري تا با دوستي ادامش بديم گفتم باشه البته به ظاهر. اي كاش اون شب هيچ وقت تموم نمي شد. قرار شد كه عصر جمعه همان روز بياد خونه ما به بهانه كامپيوترش كه من درستش كنم. البته بابا و مامانش نبودن من هم بابامينا رفته بودن جايي ساعت 5:30 بود كه اومد تنها اون روز بود و يه روز ديگه كه من اون رفتارو ازش ديدم ديگه آرزو به دل موندم تا ساعت 9:00 پيش من بود چندتا كار كرد كه وقتي من اون كار رو انجام ميدم يادش مي افتم مثلاً وقتي موهام رو شانه مي كنم. البته روز بعد همه چيز خراب شد. و يه قضيه هايي ديگه اي پيش اومد مثلاً يه مدت باهم حرف ميزديم مدت قهر بوديم اون ميخواست تمومش كنه ولي من نمي خواستم چون فكر دوريش باهاش حرف نزدن عذابم ميداد. خلاصه هر جور كه بود ادامه ميدادم با وجودي كه عذاب مي كشيدم ولي ادامش مي دادم. تا يه روز بهم گفتم ميخوام يه چيزي ازت بپرسم گفت داخل سرويس كه نشستيم بلوتوس گوشيتو روش كن از من پرسيد براي اينده ات چه تصميمي گرفتي گفتم منتظر جواب يه نفر هستم. گفت اون يه نفر آينده اي نداره خلاصه كنم كلي باهمSMS بازي كرديم تا آخرش برگشت گفت دوست داشتن يك طرفه نبوده. خودم از كسي خواستم تا ازش بپرسه كه منو دوست داره اون گفته بود اگه ادم از يه كفشي خوشش نياد دوست داشته باشه نمي پوشه گفته بود منم دوستش ندارم. نمدونم با همه اين حرفا كه شنيده بوده بازم ادامه ميدادم. مثلاً يه مدتي باهم حرف نمي زديم يه مدت ديگه به هر بهانه اي كه شده دوباره شروع ميكرديم به حرف زدن بماند چه مسائل ديگه اي پيش اومد نمي تونم همه چيز رو بنويسم. عصر سه شنبه بود ساعت 9 يا 10 شب بود به من زنگ زد گفت فردا دارم ميرم (مثلاً تهران) مياي بريم گفتم بزار بهت خبر ميدم گفت زود باش چون ميخوام بگم بليط برامون بگيرن به هر بهانه اي كه بود من به مامانم گفتم که فردا از طرف شرکت دارم میرم تهران یه کلاس هست رئیس منو معرفی کرده باید برم مامانم گفت باشه بعد که مامانم از اتاقم رفت بیرون زنگ زدم به پریسا گفتم باشه من هم میام اون گفت من هم گفتم بلیط برامون بگیرن برگشت به من گفت بعد نگی من مجبورت کردم با من بیای تهران صبح چهارشنبه بود صبح زنگ زد گفت که بلیط ها درست شده من بهش گفتم حقوقم رو نریختن پول ندارم گفت من پول دارم بعد من رفتم دفترش اون کارت شو از کیفش دراورد و به من داد و گفت رمزش اینه برو پول بگیر که بهش گفتم پول رو بیارم اتاقت یا پیش خودم باشه گفت پیش خودت باشه بعد از یک ساعت به من زنگ زد و گفت دارن بلیط را میارن پول بیار تا بهش بدیم من هم پول رو بردم همین که من رسیدم دفترش اون کسی که بلیطها رو میخواست بیاره از در اومد داخل بلیط را به پریسا داد و من پول رو دراوردم بهش دادم بعد بهش گیر داد بود که چه خبره بعد که من از اتاقش اومدم بیرون وقتی رسیدم به دفترم زنگ بهش زدم و گفتم راننده ما نیست که منو برسونه فرودگاه گفت باشه با من بیا ساعت 1:30 پرواز داشتیم ساعت 12 رفتیم رستوران و نهار خوردیم بعد رفتم اتاق و زنگ زدم چیکار کنم گفت بدو بیا داریم میریم ساعت 1:15 رسیدیم فرودگاه رفتیم کیفامون رو تحویل دادیم و کارت پرواز رو گرفتیم بعد رفتیم سوار هواپیما شدیم صندلیهای اخر نشستیم از وقتی داخل پرواز نشستیم پریسا از این رو به اون رو شده بود پريسا چند روز قبل نبود عکسش داخل گوشیم بود اومد گوشیم گرفت بازش کرد رمزشو داشت تاریخ تولد خودش بود هرچه دنبال عکساش گشت پیداشون نکرد خودم بهش نشونش دادم هر چی گفت پاکشون کن من قبول نکردم وقتی رسیدیم کیفامون برداشتیم و رفتیم (هیچ وقت یادم نمیره ای کاش اون روزا تموم نشده بود) رفتیم سمت شهر باهم تو خیابون میگشتیم اون میخواست بره پیش داداشش ولی داداشش هنوز خبر نداشت که اومده تهران به من گفت که به داداشم زنگ بزن که من (پژمان) تهرانم شب میام دنبالت که بریم بیرون و من زنگ زدم و گفت باشه همین جور که داشتیم میگشتیم گفتم بریم هتل من وسایلم رو بزارم بعد تو ور برسونم خونه گفت باشه رفتیم هتل من اتاق گرفتیم و رفتیم وسایلم رو گذاشتیم باهم رفتیم بیرون رفتیم کفش فروشي هم واسه خودش کفش انتخاب کرد و واسه من و بعد رفتیم یه شال واسه خودش گرفت حالش خوب نبود گفتم میرسونمت خونه استراحت کن تا من برم حمام کنم صورت رو اصلاح کنم بعد میمام بریم بیرون گفت باشه حالش خوب نبود رسوندمش سر کوچشون گفتم برو استراحت کن تا من بیام بریم بیرون من رفتم حمام کردم وقتی از هتل بیرون اومدم به داداشش زنگ زدم گفتم دارم میام ساعت 7:00 رسیدم من لباس گرم همراهم نبود به داداشش گفت یک جاکت بهم داد استین جاکته برام بلند بود داشتم تاش میکردم اومد خودش برام تاشون زد. (هرگاه استین پیراهنمو تا میکنم یادش میفتم) اون شب سه تایی تا 11 شب باهم بودیم بعد اون میخواست یکی از دوستاشو ببینه رفتیم گل فروشی گل خریدم و بعد رفتیم سمت خونه دوستش من و داداشش سر کوچه ایستادیم تا اون اومد بعد اونا رفتن خونه و من هم رفتم هتل ساعت نزدیک 12 بود SMS داد شماره هتل و شماره اتاقت رو بده بعد من براش فرستادم زنگ زد تا ساعت 1:00 داشتیم باهم حرف میزدیم گفت فردا صبح ساعت 9 میریم بیرون صبح ساعت 8:30 زنگ زدم باهم قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون تا ساعت 2 باهم بودیم. اولش رفتیم دنبال کارش بعد از اینکه کارشو انجام دادیم. خیلی جاها رفتیم کلی خاطره شد. ساعت دو رسوندمش سرکوچشون قرار بود من زودتر از پریسا برگردم سرکار ساعت 6 حرکت کردم صبح روز بعد سرکار بودم ساعت 9 صبح بود بهش زنگ زدم باهم حرف زدیم تازه از خواب بیدار شده بود. قرار بود بره دوستش ببینه و عصر راه بیفته بیاد سرکار صبح شنبه پریسا سر کار بود روز شنبه مثل روزهای قبل که باهم بودیم خیلی خوب بود. تا شبش که باهم حرف میزدیم خوب بود یهو برگشت بهم گفت بیا تمومش کنیم جا خورد هیچ حرفی نداشتم بزنم تا دو سه روز با من حرف نمی زد بعد از چند روز باهم حرف زدیم تا ظهر جمعه باهم خیلی خوب بودیم عصر جمعه بود که که یه اتفاق هایی افتاد که دیگه حتی حاضر نیستم فکرش کنم چه اتفاق هایی افتاده دیگه اینم بگم پریسا وقتی سرکار بود واقعا اون پریسا که با هم رفته بودیم تهران نبود. بعد از اون قضیه بود که تصمیم گرفتم تمومش کنم و دیگه به تلفوناش جواب ندادم اخرین دیدار ما 24/10/86 ساعت 11:30 صبح بود. پریسا همیشه به من میگفت که یه روز میرسه از من متنفر میشه ولی برعکس شد اون متنفر شد من نشدم حتی برای اخرین بار یه SMS داد و گفت ازت متنفرم که بعد از اون همه چیز تموم شد. نه تلفنی و نه چیز دیگه ای. شدم مثل روزهای اول که امده بودم سرکار. خلاصه اینکه یه چند روزیه شنیدم که نامزد کرده وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم که مرد ایده الشو پیدا کرده از اين بلا تكليفي در آومده امیدوارم با اون کسی که نامزد کرده نه بخاط تحصیلاتش نه پولش و نه چیز دیگه ای باشه. امیدوارم عاشق کسی بشه که عاشقش باشه دوستش داشته باشه نه عاشق بودنش و دوست داشتنش یک طرفه باشه. و امیدوارم تو زندکیش خوشبخت شه.
تو این قضیه که برام اتفاق افتاد سعی کردم خاطرات خوشش رو بنویسم چون دوست ندارم غیر از خاطرات خوش چیز دیگه ای تو ذهنم باشه. تو این قضیه نمیگم اون مقصر هست منم به اندازه خودم مقصر هستم. هرجا هست با هرکسی که ازدواج کرده براش آروزی خوشبختی میکنم.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:4 توسط پژمان
|

|