یه نظر...
سلام، پريسا خانم دوباره به وب من سر زده و از نظر شهرزاد جون انتقاد كرده كه منم اومده جوابشو بدم:
- من توي داستان گفتم كه سعي كردم تمام واقعيت رو بنويسم. فقط جزئيات رو ننوشتم اگه ديدم لازم بشه...
- اينو هم قبول دارم كه اون هميشه دليلش رو ميگفت كه من چرا اينجور هستم بعدش انگار نه انگار كه پريسا بود اين حرف رو زده بود. اگه كسي يه حرف رو ميزنه بهش عمل ميكنه.
- اگه با من صبحت ميكرد فقط به اين خاطر بود كه كارم داشت. كاراشو براش انجام ميدادم.
- اما بيرون رفتن: اون خودش هميشه ميگفت كه كسي نمي تونه منو مجبور به انجام دادن كاري كنه درصورتي كه براي مسافرت رفتن خودش پيشنهاد داد. نه من. كه در كارش هيچگونه اجباري نبود. اگه من بعنوان يه همكار بودم. هيچ دليلي وجود نداشت كه من با خودش ببره. خيلي راحت ميتونست بي خيال باشه. نهايتاً من يكماه تو خودم يا افسرده بودم. بعدش مثل الان بي خيال بودم. تا اينكه هر كجا كه ميخواست بره ميگفت بيا بريم. كه همش براي من خاطره بشه. به نظر شما چاره اي جز اين که منو با خودش ببره نداشت. اينم براي كسي كه هیچ اجباري دركارش نيست و هر کاری که دوست داشته باشه انجام میده. اين همه چيزو بهتر كرد يا بدتر؟
- و در اخر بگم كه من از ۲۰/10/86 تصميم گرفتم كه نه به عنوان يك دوست و نه بعنوان يك همكار بهش نگاه كنم. دليلش هم خودش بهتر ميدونه سر چه قضايايي. چون ديگه برام ارزشي نداره. يه خواهش از پريسا خانم لطف كن ديگه نظر نده چون نظرت مثل خودت ديگه مهم و ارزشي نداره.
****************
اينم يه نظر جالب از پريسا كه اومده به وبلاگم سر زده و لطف كرده اين نظر داده. شما هم نظرتون رو بدين اگه داستان منو خوندين:
تو توي نظرت فكر ميكني كه من خودم رو كوچيك كردم . فكر ميكني با تو بودن كوچك نكردن خودم هست چرا زماني كه با تو بودم فكر نميكردي كه خودم رو كوچك كردم البته اينو حاليت كنم كه من در اصل فقط به تو به چشم يه همكار خوب اون زمان نگاه ميكردم كه قبول كرده بودم باهات حرف بزنم. تو مشكل از خودته و از فرهنگته كه فكر ميكني من با هر كسي (مذكر) كه حرف ميزنم روي منظور هست و ميخوام خودم رو به اون بچسبونم . من نيازي به كسي ندارم اگر اينطور بود تا به حال 100 تا دوست پسر داشتم و عوض ميكردم خوب هست لااقل خودت بهتر ميدوني كه اهميت به اينجور كارها نميدم . فكر تو خرابه متأسفم برات . البته حيف تأسف.
(فقط اينو ميتونم بگم اگه من بعنوان يه همكار بودم اين همه كار براي چي بود. ذهنم همش شده سئوال سئوال...)
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:30 توسط پژمان
|

|