تبليغاتX
انتظار ـ اشک
انتظار ـ اشک


یه نظر...

سلام، پريسا خانم دوباره به وب من سر زده و از نظر شهرزاد جون انتقاد كرده كه منم اومده جوابشو بدم:

 

  1. من توي داستان گفتم كه سعي كردم تمام واقعيت رو بنويسم. فقط جزئيات رو ننوشتم اگه ديدم لازم بشه...
  2. اينو هم قبول دارم كه اون هميشه دليلش رو ميگفت كه من چرا اينجور هستم بعدش انگار نه انگار كه پريسا بود اين حرف رو زده بود. اگه كسي يه حرف رو ميزنه بهش عمل ميكنه.
  3. اگه با من صبحت ميكرد فقط به اين خاطر بود كه كارم داشت. كاراشو براش انجام ميدادم.
  4. اما بيرون رفتن: اون خودش هميشه ميگفت كه كسي نمي تونه منو مجبور به انجام دادن كاري كنه درصورتي كه براي مسافرت رفتن خودش پيشنهاد داد. نه من. كه در كارش هيچگونه اجباري نبود. اگه من بعنوان يه همكار بودم. هيچ دليلي وجود نداشت كه من با خودش ببره. خيلي راحت ميتونست بي خيال باشه. نهايتاً من يكماه تو خودم يا افسرده بودم. بعدش مثل الان بي خيال بودم. تا اينكه هر كجا كه ميخواست بره ميگفت بيا بريم. كه همش براي من خاطره بشه. به نظر شما چاره اي جز اين که منو با خودش ببره نداشت. اينم براي كسي كه هیچ اجباري دركارش نيست و هر کاری که دوست داشته باشه انجام میده. اين همه چيزو بهتر كرد يا بدتر؟
  5. و در اخر بگم كه من از ۲۰/10/86 تصميم گرفتم كه نه به عنوان يك دوست و نه بعنوان يك همكار بهش نگاه كنم. دليلش هم خودش بهتر ميدونه سر چه قضايايي. چون ديگه برام ارزشي نداره. يه خواهش از پريسا خانم لطف كن ديگه نظر نده چون نظرت مثل خودت ديگه مهم و ارزشي نداره.  

****************

 

اينم يه نظر جالب از پريسا كه اومده به وبلاگم سر زده و لطف كرده اين نظر داده. شما هم نظرتون رو بدين اگه داستان منو خوندين:

 

تو توي نظرت فكر مي‌كني كه من خودم رو كوچيك كردم . فكر مي‌كني با تو بودن كوچك نكردن خودم هست چرا زماني كه با تو بودم فكر نمي‌كردي كه خودم رو كوچك كردم البته اينو حاليت كنم كه من در اصل فقط به تو به چشم يه همكار خوب اون زمان نگاه مي‌كردم كه قبول كرده بودم باهات حرف بزنم. تو مشكل از خودته و از فرهنگته كه فكر مي‌كني من با هر كسي (مذكر) كه حرف مي‌زنم روي منظور هست و مي‌خوام خودم رو به اون بچسبونم . من نيازي به كسي ندارم اگر اينطور بود تا به حال 100 تا دوست پسر داشتم و عوض مي‌كردم خوب هست لااقل خودت بهتر مي‌دوني كه اهميت به اينجور كارها نمي‌دم . فكر تو خرابه متأسفم برات . البته حيف تأسف.

(فقط اينو ميتونم بگم اگه من بعنوان يه همكار بودم اين همه كار براي چي بود. ذهنم همش شده سئوال سئوال...)

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط پژمان  | 



درباره من

من پژمان 23 ساله در یکی از روزهای گرم تابستان در جنوب به دنیا آمدم. این وبلاگ هم دست نوشته های خودم و خاطراتم هست.


منوی اصلی
صفحه نخست
تماس با من
آرشیو مطالب


آرشيو مطالب
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


دوستـــان
بيد مجنون
تنهايي بيا تو (هوتن)
الهه عاشق سرگردان(الهه)
LOVE (رضا)
دل دیوونه(میناز)
دفتر عشق (غريبه)
عشق بازي (ماني)
كوچه باغ يادها (شهرزاد)
مارال تنها (ماني)
تحفه درويش (امير علي)
شراب خام (هادي)
كسي كه مثل هيچ كس نيست (سارا)
روزگار (زهرا)
بوسه (سحر)
آه باران (باران)
شاهزاده اي از سرزمين پارس (هادي)
اگه بري دل ولواپسم (یه دل واپس)
بوسه (ساغر)
عشق پاييزي (نسیبه و نفیسه)
صليب و مصلوب عشق (نازنين مسيح)
آخر جاده يك رويا (رويا)
غم و شادی (شیوا)
پاپيز طلايي (دريا و طوفان)
بن بست تنهايي (آرش)
دنوش (ندا)


صندوقچه قديمي
بهتره...
کاش...
برای...
چگونه...
زندگی...
آخرین...
فتو بلاگ...
سال نو...
یه نظر...
اي مسافر...
مسخره...
بابا بزرگم...
من آموخته ام...
وقتی...
زمان...
نجات عشق...
بازم....
عشق یعنی...
چرا عاشق...
عشق من...
گل من...
یه آرزو...
فال ولنتاین...
دوستی و دوست داشتن...
رویا...
پس از مرگم...
غرور...
حرف دلم با تو...
داستان عشق من(دوست داشتن یکطرفه)...
نكاتي در مورد زندگي...


لوگوی دوستان