آخرین...
سلام به دوستاي گلم، شطورين. تو سال 87 ديگه تصميم داشتم چيزي از پريسا ننويسم. ولي يه چيزي كه يكي از دوستاي خوبم كه تازه باهاش آشنا شدم برام نوشته كه ميخوام اين آخرين چيزي باشه كه از پريسا تو وبلاگم ميزارم. چون من پريسا رو كشتم(البته تو خودم كشتمش).
باسلام خدمت دوست عزيزم
بنظر من پريسا دچار بيماري روحي رواني شديد است كه عقده خود برزگ بيني را در او تشديد كرده است و با انجام اين اعمال و رفتار كه از خود نشان مي دهد براي پر كردن يك سري از كمبودهاي شخصيتي كه در جامعه و خانواده دارد. مي باشد.
و پژمان از روي احساسات و صداقتي كه دارد و با زير پا گذاشتن عقل خود، احساساتشو در اختيار اين دختر (پريسا) قرارداده تا اين دختر (پريسا) بتونه به آنچه كه مي خواهد برسد و كمبودهاي خودشو را پر كند. و تنها كسي كه در اين ميان ضربه خورد. بجز پژمان كسي نبوده است.
دليل اين نوع قضاوت من اين است كه من هم مثل پژمان اسير ظاهر سازيهاي اين دختر (پريسا) شدم درست مثل پژمان منم بازيچه حواسرانيهاي اين دختر (پريسا) شدم در همان تاريخ هايي كه اين دختر (پريسا) با پژمان بود.
پژمان جان اين شخص ارزش فكر كردن نداره به زندگيت بچسب و زندگيت را از نو بساز ولي اين بار با يك تجربه جديدتر و بهتر. اين دختر (پريسا) رواني است و بيمار، رواني هيچ ارزش فكر كردن ندارد.
محمد 
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 14:59 توسط پژمان
|

|